رنج و رنج مقدس شهید مقدس املیانوس و دیگران با او
یادبود ۱۸ اوت سنت امیلیان در منطقه آسیایی ارمنستان متولد شد. پدر و مادرش <unk> مسیحی <unk> بودند. آنها او را برای آموزش کتاب به یک مرد نیکوکار، یک کشیش ایلارین دادند.
بعد از اینکه به خوبی کتاب ها را فهمید و به سن کامل رسید، امیلیان زندگی پاک و پاکیزه ای را که برای خدا خوشایند و پرهیزکارانه بود، با تلاش در صوم، دعا و خواندن کتابها و حفظ پاکیزگی باکره خود را به طور کامل انجام داد.
هنگامی که خبر این که امپراتورهای بدکار روم دیوکلیتیان و مکسمیان در اروپا آزار و شکنجه ای خشن علیه مسیحیان را آغاز کرده اند به ارمنستان رسید، املیان به شدت نسبت به ایمان راستین حسادت کرد و از آنجا که عاشق مسیح بود و حتی برای او جان داد، قصد سفر به آن کشورها را داشت تا نام مسیح را به بت پرستان بشارت دهد و جان خود را برای خداوند بدهد.
پس از مرگ پدر و مادرشان، برادران با هم موافقت کردند و از عشق به مسیح، خانه، وطن، میراث و تمام نعمت های این جهان را ترک کردند و از آسیا به اروپا رفتند. آنها معلم خود، کشیش هیلاریون را با خود بردند و به ایتالیا به شهر اسپولیتون [امروز اسپولیتون، واقع در یکی از شاخه های رودخانه تبر در امبریا، شاخه ای که در دوران باستان به آن کلیتوم گفته می شد] رسیدند.
و بسیاری از مردمی را یافتند که ایمان آورده بودند و خدا ترس بودند. آن ها را دعوت کردند که در خانه شان اقامت کنند.
بعد از گذشت مدتی در یک شهر همسایه به نام تربیا [تربیا، شهر قابل توجهی در دوران باستان بود که مانند اسپولیتون، در جاده ای بزرگ که پایتخت جهان، رم را با یکی از بنادر دریای آدریاتیک متصل می کرد، قرار داشت؛ اکنون وجود ندارد. او در امبریا بود، کمی شمال تر از اسپولیتون و در فاصله نزدیک از آن.] ، اسقف درگذشت.
در آن زمان مردم این شهر که مسیحیان بودند و در میان بت پرستان زندگی می کردند، مانند گندم در میان علف ها و مانند لاله در میان خارها، از زندگی و حکمت سنت امیلیان خبر گرفتند و او را به عنوان اسقف خود انتخاب کردند، به عنوان مردی که در سالهای جوان، اما در عقل و فضایل پیرمردان برتر بود. آنها او را برای تقدیس به پاپ مقدس مارکلین به رم فرستادند.
بعد از دریافت تقدیس کشیش از پاپ، ایمیلیان با معلم و برادرانش از اسپولیتون به تربیه، شهر کلیسای خود نقل مکان کرد. او به مدیریت جماعت خود پرداخت و آن را شجاعانه اداره کرد، گله مسیح را با کار و کلمه آموزش داد و به طور معجزه آمیزی بیماری ها را درمان کرد و با فضل مسیح بدن و روح انسان را درمان کرد و بسیاری از کافران را به ایمان مسیحی تبدیل کرد.
در آن زمان حاکم آن کشورها مردی خشن به نام مکسمیان بود که امپراتورهای بدکار قدرت بر اتریو و امبریا را به او سپرده بودند. او از اسقف مسیحی املیان که بسیاری را از پرستش بت ها به مسیح تبدیل می کند و معبد های بت پرست را از بین می برد، شنید.
"ایمیلیان، من درباره ی تو چه می شنوم؟ به چه دلیل تو با دیوانه بودن خود می خواهی خود را به قتل برسانی؟ اگر خدایان ما را پرستش نکنی، من تو را به عذابی شدید مبتلا می کنم و دستور می دهم که تو را به مرگ وحشتناکی برسانی". "من به جن ها پرستش نمی کنم،" اسقف مقدس به صراحت پاسخ داد، "زیرا همه خدایان بت پرستان، همان طور که در کتابهای مقدس آمده است، جن هستند و هر کس به آنها پرستش کند، عذاب ابدی جهنم را به ارث خواهد برد".
از اين سخن، فرمانروا خشمگين شد و دستور داد كه مقدس را بدون رحم بزند، و بعد از ضرب و شتم او را به سخنان مسخره شروع كرد. او مسيح خدا را تحقير كرد و گفت كه خداي مسيح هيچ قدرتي ندارد، اما خدايانى كه او پرستش مى كند همه توانا هستند.
"اگر می خواهی، امتحان کن که چه کسی قوی تر است، مسیح یا خدایان تو؟ هر کسی را که دچار بیماری است یا کسی که دچار بیماری است، به اینجا بیاور و به کاهنانت بگو که برای بیمار دعا کنند. من هم برای خدا من دعا می کنم، و خدای من که قدرتش را دارد بیمار را شفا می دهد، او را خدای واقعی می دانند و همه او را می پرستند. "
این پیشنهاد مقدّس آملیان را مکسیمیان دوست داشت و فوراً به دنبال بیمار فرستاد. به زودی مردی که از مدت ها پیش در رختخواب بستری شده بود و به طور کامل عضو های خود را کنترل نمی کرد، آورده شد. جمعیت زیادی برای دیدن معجزه ای که اتفاق افتاده بود جمع شدند.
و آن گاه به فرمان فرمانده، کاهنان شروع به دعا کردن به خدایان خود کردند، و از آپولون، زئوس، مرکوریوس و سایر خدایان باطل و باطل خود خواستند که بیمار را شفا دهند. آنها برای مدت طولانی دعا کردند، اما هیچ نتیجه ای نداشتند، و مقدس، که کنار ایستاده بود، به آنها و خدایانشان نگاه می کرد و به آنها می خندید. در نهایت، ماکسیمیان به کاهنان خود دستور داد که نماز را متوقف کنند و به اسقف مسیحیان مراجعه کرده، املیان به او گفت:
<unk> حالا اگر انتظار دارید از خدا چیزی دریافت کنید، به خدا خود دعا کنید. سپس اسقف برای دعا زانو زد و دستان خود را بالا برد و به آسمان نگاه کرد و دعا کرد و گفت: <unk> "ای خداوند، دعای من را بشنو، و فریاد من به تو برسد. از من چهره ات را پنهان مکن. . . . در روزی که [به تو] فریاد می زنم، به زودی به من پاسخ می دهی" (زبور ۱۰۱: ۲- ۳).
و به پیشگاه همه رفت و خدا را جلال داد و با شادی به خانه خود بازگشت.
این معجزه همه ی تماشاگران را به شگفتی انداخت و بسیاری از آنها به مسیح ایمان آوردند. خود مکسمیان در قلب خود به ایمان تمایل داشت، اما کشیش های بی دین او را متقاعد کردند که باور نکند، و گفتند که این معجزه به قدرت خدا انجام نشده است، بلکه با هنر جادویی امیلیان انجام شده است، و به حاکم فریاد زدند: <unk> مرگ این جادوگر را بده، تا پرستش خدایان از بین نرود.
مکسمیان به سخنان کشیش های بدکار گوش می داد و به آنها اعتقاد بیشتری نسبت به قدرت خدا می داد و دوباره به سنت امیلیان تشویق می کرد که بت ها را پرستش کند و می گفت: <unk> به خدایان قربانی کن، زیرا می دانستی که بسیاری از کسانی که به توصیه من گوش ندادند، در عذاب های وحشتناک کشته شده اند. <unk> کسانی که به خدایان بدکارت قربانی نکرده اند، <unk> اما تصمیم گرفته اند برای مسیح بمیرند، اکنون با او از شادی ابدی لذت می برند.
"درباره نام مسیح دیگر با من حرف نزن،" مکسمیان به این پاسخ گفت، "اما جوانی خود را از دست نده، زیرا عذاب های وحشتناک در انتظار توست". "من، بنده مسیح، "املیان مقدس پاسخ داد، "و از گفتن و جلال دادن نام عیسی مسیح به طور علنی دست برنمی دارم؛ من برای او آماده ام که هر گونه شکنجه و حتی مرگ را تحمل کنم". پس مکسمیان دستور داد که مقدس را لخت کنند، بدنش را در محل شکنجه آویزان کنند و بدنش را با شمع روشن بسوزانند.
در حالی که این شکنجه را بدون شکایت تحمل می کرد، شهید مقدس از خداوند دعا می کرد که او را در عذاب تقویت کند. و مسیح به او ظاهر شد و به او گفت: "نترس، ایمیلیان، من با تو هستم". و در همان لحظه شمع ها خاموش شد و دستان اعدام کنندگان خم شد.
تو چه کار کرده ای که شمع ها را خاموش کردی و دستان خدمتکارانم را فلج کردی؟ اما در اختیار من عذابی برای تو هست که از آن هم بیشتر است و تو قادر به غلبه بر آن نیستی.
سپس مکسمیان دستور داد که یک قوطی قلع را آب کنند و یک شهید را در آن بیندازند. اما مسیح دوباره به بنده خود ظاهر شد و دست او را گرفت و با او به قوطی رفت، و آتش بلافاصله خاموش شد، قوطی شکسته شد و قوطی ریخته شد، و مقدس سالم ماند. این معجزه حاکم و همه کسانی را که در کنار او بودند شگفت زده کرد، اما آنها قدرت الهی را در آن نمی شناختند.
پس از آن، مکسمیان دستور داد که سنگ بزرگی را به گردن شهید مقدس ببندند و او را به رودخانه ای به نام کلیتومنا بیندازند که در نزدیکی شهر جاری بود. اما در اینجا نیز مسیح به ایمیلیان مقدس ظاهر شد و مانند یک زمان رسول پطرس، او را از دست گرفت و از اعماق آب به ساحل برد. سربازان او را به فرماندار بازگرداندند و در مورد معجزه انجام شده به او خبر دادند.
مکسمیان دستور داد که املیان را به گوشت حیوانات بگذارند، اما حیوانات نیز به مقدس خدا هیچ آسیبی نرساندند، زیرا خود خداوند، که دوباره به دلخواه خود ظاهر شد، در آنجا بود. مسیح به او گفت: " شجاع باش، املیان، بنده خوب و وفادار من! " و حیوانات آرام شدند، شیرها و پلنگ ها مانند گوسفند ملایم شدند، و بعضی از آنها پاهای مقدس و برخی دیگر دست های او را لیز زدند. مردم هنگام دیدن این معجزات فریاد زدند:
خداوند متعال بزرگوار است، بنده اش را آزاد کند
و در آن روز هزار نفر به مسیح ایمان آوردند. و در خشم وحشتناک بر مردم، مکسیمینان سربازان مسلح را به سوی او فرستاد و به آنها دستور داد که کسانی را که مسیح را ستایش می کردند، بکشند. به این ترتیب هزار نفر از هر دو جنس و هر سن و سالی که ایمان داشتند، کشته شدند. علاوه بر این، به دستور حاکم خشمگین، حیوانات که به شهید آسیب نمی رساندند، از بین رفتند.
<unk> حمد به تو، مسیح خدا، زیرا نه تنها انسان ها، بلکه حیوانات نیز برای تو می میرند. در حالی که در مورد اینکه چه شکنجه ای باید به سنت املیان انجام دهد، مشکل داشت، مکسیمین دستور داد که او را در زندان زندانی کند. در این زمان او با توصیه اعدام کنندگان خود دستور داد که یک چرخ شکنجه ویژه ساخته شود و بسیاری از دندان های آهنین تیز را به آن متصل کند.
اما هنگامی که به فرمان او، شهید مقدس را که از زندان آورده شده بود، به این چرخ متصل کردند و از کوه تکان دادند، در همان لحظه خداوند که به او ظاهر شد، او را از چرخ باز کرد و از آن پایین آورد، و چرخ تکان دهنده بسیاری از کسانی را که در زیر کوه بت پرستان بودند، زخمی و کشته کرد. پس از این شهید مقدس دوباره به زندان انداخت.
در این میان، مکسمیان در مورد دو برادر مقدس املیانوس، دیونیسیا و هرمیپ، و استاد آنها، ایلارینوس، به اطلاع رسید، سربازان را برای جستجوی آنها فرستاد، زیرا آنها از ترس پنهان شده بودند. هنگامی که آنها پیدا شدند و به فرمانروا آورده شدند، دستور داد که آنها را در همان زندان که مقدس املیان در آن بود، زندانی کنند. هنگامی که معلم و برادران خود را دید، مقدس خدا بسیار خوشحال شد؛ و همه با هم خوشحال شدند که شایسته رنج بردن برای نام مسیح بودند.
در همان شب به ایلارین مبارک وحی الهی رسید که همه آنها به زودی تاج شهید خواهند گرفت. به زودی پس از آن دیونسیوس و هرمیپس همراه با ایلارین بزرگوار به دادگاه فرماندار آورده شدند. اما هنگامی که این آخرین، آنها را مجبور به پرستش بت ها کرد و تهدید به عذاب کرد، مسیح خداوند برای تقویت آنها ظاهر شد و در همان زمان زلزله ای رخ داد، بت ها از مکان های خود سقوط کردند و به خاک ریختند.
پس به فرمان حاکم، مقدسین به شدت کتک خوردند و در نهایت سرشان بریده شد. به این ترتیب تاج های شهیدانه ای را که خداوند به آنها وعده داده بود، دریافت کردند. صبح روز بعد، مکسمیان دستور داد که مقدس مقدس املیانوس را به دادگاه بیاورند و به او گفتند: "برادرانت و معلمت مسیح را انکار کردند، و من آنها را به شهر دیگری برای دریافت احترام فرستادم.
اما سنت املیان، که از طریق وحی الهی از شهادت شهیدان آگاه بود، به فرماندار پاسخ داد: "معلّم، تو دروغ می گویی: آنها مسیح را انکار نکردند، بلکه جان خود را برای او گذاشتند. با این حال، تو درست گفتی که می گویی آنها را به یک شهر دیگر فرستاده ای، زیرا با کشتن آنها، واقعاً آنها را به شهر آسمانی فرستاده ای تا از پادشاه جلال، مسیح که برای او رنج می بردند، افتخار کنند.
پس از این حکم، مقدّس، همراه با جمعیت زیادی از مردم، برای اعدام، به فاصله یک پپیرش به جایی به نام کارپیانو (690 سانتی متر) برده شد. در راه رفتن به محل اعدام، شهید خدا را تسبیح می خواند و برای مردم دعا می کرد.
هنگامی که اعدام کننده شمشیر مقدس را به گردنش زد، شمشیر مانند موم خم شد و هیچ صدمه ای وارد نکرد. پس سربازان در حال اعدام، در برابر پا های مقدس سقوط کردند، از او آمرزش خواستند، اعتراف کردند که مسیح تنها خدای واقعی است، و از شهید مقدس خواستند که برای آنها به مسیح خدا دعا کند.
و هنگامی که شهید زانو زد و شروع به دعا کرد، نه فقط برای آنها، بلکه برای همه مردم، یک صدا از آسمان شنیده شد که به او اطلاع داد که دعای او پذیرفته شده است، و او را به خانه های کوه دعوت کرد.
او می خواست به سرعت از بدن خود جدا شود و با مسیح زندگی کند؛ اما او می خواست به این هدف برسد، نه به مرگ معمولی، بلکه به شهادت، او از خداوند درخواست کرد که او را با شمشیر بکشد. و یک اعدام کننده دیگر آمد و سرش را قطع کرد. بنابراین اسقف مقدس املیانوس تاج شهید را تاج کرد. از زخم او به جای خون شیر جاری شد، و بسیاری از بت پرستان، شاهد این معجزات، به مسیح ایمان آوردند.
بعد از آن که آزار و شکنجه بر مسیحیان خاتمه یافت، ایمانداران جسد او را به شکوه به شهر منتقل کردند و در مکان مقدس قرار دادند، و به خداوند مسیح، که از ما و از پدر و روح القدس است، جلال و جلال باشد، اکنون و تا ابد. آمین.
